جوزافا باريارو / آمبروزيو كنتارينى / كاترينو زنو / آنجوللو / وينچنتو دالساندرى ( مترجم : منوچهر اميرى )
41
سفرنامه هاي ونيزيان در ايران ( فارسى )
چوب - كه در آن پيرامون فراوان است - بسازند . سپس دستههايى از نى نرم به هم مىبندند و زير كلكها و گاريهاى خويش مىگذارند و آنها را به اسبها مىبندند و اسب شناكنان ( به راهنمايى بعضى مردان عريان ) از رود مىگذرد و آنچه به دنبال دارد مىگذراند ، در حدود يك ماه پس از اين واقعه هنگامى كه در رود به سوى محل ماهيگيرى پاروزنان مىرفتم با بسيارى كلك و دستههاى نى برخوردم كه بر آب مىآمدند ( و همانها بود كه اين مردم رها كرده بودند ) و از فرط انبوهى مجال به ما نمىداد كه در رود قايقرانى كنيم و نيز بسيارى كلك و دستههاى نى بر ساحل رود ديدم كه در شگفت شدم . چون به صيدگاه رسيديم ديديم كه وضع از آنچه گفتم بدتر است . از آنجا كه من دوستانم را هرگز فراموش نمىكنم ، مىگويم كه چگونه ادلمولغ داماد خان كه از او ياد كرديم به تانا آمد و پسرش را به همراه آورد ؛ ناگهان مرا در آغوش گرفت و بيدرنگ يك ردا از پسرش خواست و بر پشت من افكند و نيز هشت بندهء صقلابى از مردم روس به من داد . گفت : اين بهرهء تو است از غنيمتى كه در روسيه گرفتهام . من نيز با چيزهاى شايستهاى اين عطاى او را جبران كردم . دو روزى هم در خانهء من ماند . بعضى از مردم چون از ديگرى جدا مىشوند چنين مىانديشند كه هرگز با ايشان روبهرو نخواهند شد و عهد دوستى را آسان فراموش مىكنند و آن رسوم و آدابى كه لازمهء دوستى است بجا نمىآورند كه در اين تصور چنان كه به تجربه رسيده است به خطا مىروند ، چون كوه به كوه نمىرسد ولى آدم به آدم مىرسد . در بازگشت از ايران به همراه سفير حسن بيگ چون خواستم از سرزمين تاتار بگذرم و به لهستان و سپس به ونيز بروم ( با آنكه در آن هنگام از اين راه نرفتم ) چنين روى نمود كه با گروههاى گوناگونى از بازرگانان تاتار همراه شوم و از ايشان سراغ اين ادلمولغ را بگيرم و از نشانى كه از قيافهء او مىدادند و از نامش مىگفتند او در درگاه خان بزرگ پايگاهى بلند داشت . اگر اندكى پيشتر مىرانديم به دست او مىافتاديم و بىگمان مىدانستم كه آنچه براى اين پدر و پسر كرده بودم همانگونه جبران مىكردند . اما چه كسى مىتواند باور كند كه پس از سى و پنج سال در سرزمينى دوردست تاتارى با مردى ونيزى باز ديدار كند . اينك از يك ماجراى